شازده خانم
باز هم شروعی دوباره و سالی نو تو زندگی لحظاتی هست که نیاز مبرمی به نوشتن داری و لحظاتی هم هست که شدیدا از اهالی سکوت میشوی این روزها گویی من از ساکنین سکوتم شاید سخت شاید سرد و شاید هم غمگین 1 سال گذشت و زندگی من هم در حرکته البته زندگی مشترک خوشحالم و راضی از زندگی مشترکم امایی دارد که فقط حس می شود و قابل لمس نیست این که چرا دلم میگیره و ساکت تر میشوم برای خودم هم نا معلومه انگاری زیر بار اتفاقات به تنهایی شکسته ام خوبه دوستش دارم زندگیم را می گویم اما ..... وحشت زده ام می کند و گاهی نگران خواب هایم را می گویم سرد و نا معلوم ست سکوتم را می گویم نمی دانم از چیه این انسانها خسته شده ام از بودنشان یا نبودنشان به قول شازده کوچلو انسانها نه این که ریشه ندارن همش باد این ور آنورشان می برد کاش کمی ریشه می خریدم الان نه همان 6 سال پیش بزرگ شده ام ولی خسته خانم خانه شده ام ولی تنها این دریا هم انگار دیگر آن دریا نیست دوره با اینکه الان بهش نزدیکترم ولی خیلی دوره دور نه دیگر دریای نزدیکه دوبی هست و نه دیگر دریای نزدیک ایتالیا فقط و فقط دریای دور شمال ست ستاره هم دیگر انگار ستاره نیست نه چشمکش از دلتنگی ست نه سوسواش از تنهایی نه خبر رسانیش درست کار می کند انگار دیگر هیچ چیز همان طور که بود نیست فقط انگار من همان منه ساده و احمقم روزها از پی هم میان ومیرن و جز سردی و دوری و دوری چیزی به همراه ندارن این که کجا بنویسم و کجا هستم مهم نیست مهم دل منه که اشتیاقی نداره تنهاست تنهای تنها حوصله هیچی ندارم کاش میشد خوابید و بیدار نشد عجب روزگار سختی شده نازنین تویه فیس بوک یه صفحه دارم که نوشته های منه : حرف هایی از جنس شهرزاد منتظرتونم تویه فیس بوک یه صفحه دارم که نوشته های منه : حرف هایی از جنس شهرزاد منتظرتونم دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. روزهای گذشته دوست دارم از چیزای زیادی بنویسم و درد دلهای بزرگی بکنم ولی حس نوشتنم کمتر شده اینجا تو این شهر غریب حس آدم همش غمناکه هرچقدر هم احساس خوشبختی کنی انگار دوری و غربت فقط غم داره چند روز پیش راجع به دوستی چیزایی شنیدم که خیلی بهمم ریخت خیلی ناراحت شدم واسه اتفاقایی که داره براش میفته کاش دروغ باشه عجب دنیای عجیبیه همه دارن هیچ و پوچ میشن بی دلیل بی فکر کاش زمان برای مدتی به عقب برمی گشت اونوقت خیلی کارا می کردم از کودکی عقیده داشتم زندگی انسانها به دو بخش تقسیم میشه یکی دوران مجردی یکی دوران متاهلی بزرگ شدن و به تکامل رسیدن را در دوران متاهلی میدیدم و الان این بارو و بیشتر قبول دارم الان دقیقا 85 روزه که وارد دوران دوم زندگیم شدم دوران جالب ... سخت ... لذت بخش ... فراز و نشیب دار و البته آرامش بخشیه دقیقا برعکس چیزی که فکر می کردم شد همیشه فکر می کردم بعد از ازدواج شاغل میشم ولی الان خونه دار هستم و مشغله ی فکریم : چی بپزم شده راضیم چون لذت بخشه شاید برم سره کار ولی فعلا اینجوری بیشتر خوش می گذره ما که پشیمون نشدیم امیدوام هیچ کس از ازدواج پشیمون نشه تصمیم گرفتم داستان روزانمو هر روز اینجا بنویسم دوباره بعد از سالها عجب روزهای عجیبی هستند روزهای پیش از ازدواج این روزها هوایم کمی تا قسمتی ابری و دلم ملیون ها ملیون گرفتگی دارد چرا نمی دونم این کارها کی تموم میشه نمی دونم امروز گوشیه موبایلم خراب شد شاید واقعا تو این موقعیت همین یکی را کم دارم نه توانش و نه حوصله شو دارم که گوشیه جدید بخرم انقدر کار واسه انجام دادن و چیز واسه خریدن دارم که گوشی در درجه ی هزارمه اهمیته از روزی که جیمبو(ماشینم) را فروختم حال و حوصله ام کمتر شده دلم از تمام اطرافیانم گرفته و دل پری دارم دلتنگ خیلی از دوستا و آدمهای مجردیم هستم دلم واسه جیمبو خیلی خیلی تنگ شده ولی سعی می کنم به روی خودم نیارم نمی خوام کسی ناراحت بشه اجبار اجبار اجبار مترو سواری هم عالمی داره حتی حال نوشتن هم ندارم این سرما و باران و برف امسال چقدر طولانی شده حالا هر سال که ما سواره بودیم هوا انقدر زیبا نبود امسال که ما پیاده هستیم سوز سرماست که آذار دهنده ست نمی دونم چی بگم فقط دلم گرفته یه سال دیگه هم رو به پایانه و من جایگاهم عوض شده بزرگ شدم پخته شدم و سخت ناگهان دلم به اندازه ای گرفت که اگر خدا بودم دنیا رو زیرو رو می کردم تا شاید تمام آبهای عالم تو را در خود غرق کنند شاید از نبودنم راحت بشی دلم سرود : دیشب خواب دوستی از گذشته رو دیدم امروز صبح دیدم ایمیلی واسم اومده که خیلی واسم جالب بود می خواستم واسش بفرستم ولی خوب ترجیح دادم بزارم اینجا اگه قرار باشه بخونه حتما اینجا سر میزنه ********** آنگاه که غرور کسی را له می کنی، دلم کمی گرفته کاش زودتر بریم سر خونه زندگیمون از این بی خونه بودن و جدا بودن خسته شدم هر دومون خسته شدیم کاش زودتر این چند ماه هم بگذره زندگی مشترکمون رو خیلی دوست دارم فقط این خونه اون خونه بودن سخته گاهی اوقات دلمون فقط تنهایی می خواد ولی هنوز زمانش نرسیده چرا بارون نمیاد دلم پیاده روی زیر بارون می خواد دلم شونه های گرمشو می خواد این روزها سرمون خیلی شلوغ بوده خسته جسمی و روحی هستیم این هوای آلوده هم که مزید بر علت شده دلم شمال دو نفره گیتار زدن لب ساحل لب به می زدن دوتایی تخته بازی کردن نقاشی دفتر نقاشیامون ماهیگیری می خواد چقدر بده تعطیلی داریمو ما مجبوریم جداباشیم خدا کنه زودتر بگذره این روزا و به خوبی بگذره زندگی قشنگیهای خودش رو داره امروزه روز وقتی خودمو تو این جایگاه می بینم بیشتر اعتماد به نفس پیدا می کنم چون الان می دونم که لایق بهترینهام چون الان می فهمم خدا کم چیزی به من نداده بود دلی که پر از محبت و عشق به آدمهاست به قول مامانم یه روزی شاید پارسال همین موقع ها بود که داشتم تو غمهام بال بال می زدم و رنج می کشیدم اون زمانیکه همه چیم انتظار بود و بهت و ناباوری بهم گفت: دخترم تو نون قلبتو می خوری.... و منم فکر می کردم عجب حرف مزخرفی من فقط فکر می کردم زخم قلبمو خوردم ولی الان بعد از ١ سال می بینم حرف مامانم تمامش درست بود من نون قلبمو محبتمو خوردم نون سادگیو پاکیمو چون تو زندگیم همیشه دنبال خوبی و عشق دادن به انسانها بودم هرچند که ازشون ضربه می خوردم بازم دعاشون می کردم و جواب سلام می دادم الانم داره خدا نتیجه ی اعمالمو بهم میده از خدا ممنونم واسه این دلی که به هرکسی نمی ده ولی به من داده من می دونستم که می تونم من می دونستم کنار هرکسی باشم خوشبخت ترینم و اون خوشبخت ترین میشه ولی انسانهای نزدیک نگر نمی دونستن که خوشبختی تو چیه خوشبختی تو پول و سفر خارج از ایران نیست خوشبختی تو خوش گذرونی پیدا نمیشه خوشبختی تو دل آدمهاست خوشبختی تو اعتماده تو وفاداریه خدا صبر منو وفاداریه منو می نشاخت که من و سر راه کسی قرار داد که وقتی سفره نگران نباشه زنش الان چه می کنه نگران نیست الان زنش کجاست زنش با کیه این یه موهبته که خدا به من داده و ازش می خوام که این توانایی و به من بده تا آخرین روز زندگیم همین باشم که تا الان بودم با وفا مهربون صادق پاک و معصوم همراه و همساز و قانع نمی خوام تعریف کنم از خودم ولی واقعا تو این چندسال تجربه و زخم هایی که از آدمها خوردم فهمیدم مثل من یا نیست یا اگه هست کمیابه کاش آدمها قدر کسایی که دوسشون دارن و بدونن چون دیگه پیدا نمیشه زمان واسه آدمها نمی ایسته انسانها هم نمی مونن قطار میره این تویی که انتخاب می کنی تو کدوم واگن با کی و کجا بری یا تو چه ایستگاهی بمونی تنها یا با همراهی که نمی دونی دوستت داره یا نه گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی پائیزو دوستت دارم چون تو رو یادم میاره همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه .... وارد فصل زیبا و جدیدی از زندگی شدم شاید بهتره بگم شدیم من تبدیل به ما شدم ناراحتی ها تبدیل به شادی شدن و احساس خوشبختی جای احساس پوچی و گرفته من و تو ما شدیم و الان داریم زندگی جدیدی را تجربه می کنیم از خدا ممنونم که کمکم کرد انتخاب درستی کنم و عشق واقعی تو زندگیم پیدا کنم ممنونم که نذاشتی راه غلطی و برم و 4 سال از قشنگترین روزهای زندگیمو که واسه عشقی دروغی پوچ کرده بودم برام جبران کردی تازه می فهمم عشق یعنی چی تازه می فهمم خوشبختی کجاست به هر حال با همه ی اشتباهات و بالا پائین ها انتخاب درست انجام دادم و الان خوشحال و خوشبختم مرسی که همسری به این مهربونی و صبوری کنارم قرار دادی و بهمون کمک کردی تا به تک تک آرزوهامون برسیم این وبلاگ رو خیلی دوست دارم چون تو تک تک لحظات زندگیم از 18 سالگی همدم دردا و همراه شادیهام بوده اشکامو دیده و خنده هامو حس کرده مرسی از همه ی دوستای قدیمی و جدیدی که به شازده خانم سر میزنن شازه خانم بالاخره به شاهزاده ی رویاهاش رسید کسی چه میدونه شاید این صفحه تا نسل نوه هام هم نوشته بشه من که دوسش دارم و می نویسمش ....... تشنه ی چشماتم من و سیرابم کن من و با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پا برجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست........... خدایا کمکمون کن همیشه شاد و خوشبخت باشیم همیشه زندگیمون رنگ صمیمیت و شادی داشته باشه همیشه همه چی آروم باشه خدایا نزار کسی با تلنگری زندگیمون خراب کنه انقدر استقامت بهمون بده تا با تمام مشکلات کنار بیایم انقدر صداقت بده تا همیشه عاشق بمونیم امتحانات سخت ازمون نگیر یا کمکمون کن از زیر این امتحانات خوب بیرون بیایم بهمون سلامتی جسمی و روحی و اخلاقی بده ایمانمونو قویتر کن حسادت و بخل و از زندگیمون دور کن دشمنانو ازمون دور نگه دار دوستامون و بیشتر کن و سلامت نگه دار رزق و روزی انقدری بهمون بده که پاک بمونیم اجازه نده با زندگی کسی بازی کنیم و کمکمون کن کسی با زندیگمون بازی نکنه خدایا بخشندگی مهربانی وفاداری خویشتن داری مهروزری عطوفت چشم و دل سیری چشم و دل پاک فرزند صالح و سالم بهمون عطا کن خدایا بابت تمام داده ها و نداده هات سپاسگذاریم خدایا خیلی دوستت دارم و می دونم به یمن دعاهای مامان و بابامه که الان احساس خوشبختی می کنم به بابام آرامش روحی و به مامان سلامتی عطا کن خدایا کمکم کن تا برای مامانم جبران تمام اشتباهاتمو با خوشبختیم بکنم مرسی چندین شب قبل خوابت را دیدم فکر می کردم آرامی و خوشبخت و خدارو شکر می کردم اما ..... پس در خواب من چه کار می کنی نمی دانم این که زندگی همه چیز را تغییر می دهد موهبتی ست این که من تو را بخشیده ام عجیب است و این که تو انقدر دشمن و بد ذات بودی از همه عجیب تر ولی چرا من بخشیدم به خاطر این بود که نمی خوام کسی با تو کاری و بکنه که با من کردی نمی خوام زجر کشیدن آدمی و ببینم که روزی صدایش می کردم : خواهرم انسانها اشتباه زیاد می کنند امروز مقصر خودم را می دانم که به چون تویی اعتماد کردم چون تویی را خواهر نامیدم و در حریم منزلم جای دادم خواهر صدایت کردم و دوستت می داشتم مقصر من بودم نه تو چون شاید خدا تو را این گونه آفریده فقط از خداوند طلب می کنم یاریت دهد تغییر کنی شاید درست زندگی کردن با دل را یاد بگیری شاید بفهمی آدمها انسانها عروسک نیستند و خنجرت را به زمین بزاری در خواب من پریشان بودی و باز هم طلب بخشش می کردی من بخشیدم اما خدا را نمی دانم در هر صورت برایت آرزوی آرامش و خوشبختی دارم از پیغام های بی سرو ته خوشم نمیاد از اینکه نشناسم و بهم سر میزنید ناراحتم از پیام خصوصی که نفهمم از کجاست عصبی میشم اگر لطف می کنید سر میزنید با سر و ته سر بزنید واضح بنویسید تا منم از حضورتون و تبریکاتتون بیشتر خوشحال بشم سپاسگذارم یه روز دیگه یه سال دیگه یه تولد دیگه بازم ١ سال بزرگتر میشم بازم امشب شمع ها رو فوت می کنم و آروزهای قشنگ قشنگ می کنم واسه خودم امسال با سالهای پیش فرق زیادی داره تنها نیستم و متاهلم غمگین نیستم و شادم بدبخت نیستم و خوشبختم آرامش وجود داره با خانواده ای که عاشقانه دوسم دارن بدون دروغ و ریا بدون تذویر و کلک بدون جفا و زیرآب زنی بدون دوستایی( دشمنان ) که فقط ریشه به تیشه ام زدن کنار دوستانی که محبت و سفره ی دلم کردن عشق و ارزونیه خونه ام کردن مثل کوه پشتم بودن واسه گرفتن تصمیمات مهم و درست از خدا ممنونم واسه همه ی این موهبتهایی که بهم دادی و ممنونم واسه این که خس و خاشاکو حسود و بخیل و شیطان و از زندگیم دور کردی عاشقتم خدا تولدم مبارک شاید لحظه ها و دقایق درست اون چیزی نباشند که من انتظار دارم ولی سعی کردم که همیشه کم توقع ترین و بی دردسرترین باشم ولی نمی دونم چرا کسی راضی نیست دقیقا زمانی که تمام تلاشم و می کنم دله همه رو بدست بیارم ناموفق ترم و اوضاع بهم میریزه دلم خیلی گرفته انگار زندگی همش سر ناسازگاری داره تصمیم گرفتم برم یه جای دور جایی که خودمم نتونم خودمو پیدا کنم اندازه ی تمام ابرهای دنیا چشمام گریه داره چرا واقعا چرا من موجود بی ارزشیم چرا به درد هیچ کسی نمی خورم چرا همه ازم خسته هستند کاش شهامت خودکشی داشتم یا حداقل شهامت زندگی کردن داشتم هیچ راه حلی به ذهنم نمی رسه امروز راههای زیادی و مرور کردم ولی آخرش هم رفتم تلویزیون دیدم سرم درد می کنه پای راستم گرفته فکر کردم از دره پرت شدن هزینه برداره با ماشن رفتن تو کوه خسارت وارد کردنه رگ زدن جرات می خواد غرق شدن توان می خواد قرص خوردن قرص می خواد راه دیگه ای به ذهنم نرسید سفر کردن پول می خواد دوست داشتم می رفتم یه جای خیلی دور و تنها زندگی می کردم همه هم فراموشم می کردن فکر می کردن مردم نمی دونم اعتیاد چقدر زمان می بره تا بکشه اگه می دونستم می رفتم معتاد میشدم انقدر دلم شکسته که خودمم نمی تونم بندش بزنم اینم از یه روز دیگه زندگی واقعا عجب چیز مزخرفیه خدایا اصلا می دونم اسم این کارت چیه؟ اصلا می دونی چه ظلمی در حق بشر کردی آخه وقتی این همه موجود واسه آفریدن بود به انسان یا زن چه نیازی بود نمی دونم چه جوری ولی خودت درستش کن من خیلی خسته هستم بکش و راحتم کن تو رو به خدا برای من مواظب خودت باش گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش غصه م میشه اگه بفهمم داری غصه می خوری شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون دلم گرفته می دونی از هم جدا کردنمون دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش بازم منو به خاطر تموم خوبیهات ببخش منو ببخش منو ببخش اصلا فراموشم کن و فکر کن منو نداشتی اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. ا...و که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
"معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد"
گذشت
اما به سختی
این روزها حال و هوای ما سرد و سخت و تیره ست
و اما بارونی
از دست دادن از هر نوعش سخته
مخصوصا وقتی نزدیکه
ماهم از دست دادیم
عزیزیو که جاشو هیچی پر نمی کنه
غم مهمون خونمونو زندگیمون شده
آُسمون ساری ابریو بارونیو خاکستری رنگه
مثل آسمون دل غمگینه من
مثل آسمون تهرانو دله کسایی که اونجان
چقدر حرف ناگفته و کار نکرده بود که باید
گفته میشد و عمل می کردم
و چه حیف که نتونستم نشون بدم دوسش دارم زود رفت
دلم بدجوری گرفته
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشَت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری
دیگه پائیز غمگینم نمی کنه
چون خداوند تو رو تو پائیز به این دنیا آورده
من عاشق تو هستم و پائیز یعنی تو
خش خش برگای زردش یعنی چشمای نازه تو که همه رنگی توش داره
...بارونش یعنی نوازش دستای تو
سرمای ملایمش
یعنی با تو بودن وقتی سفری
پائیز واسم آهنگ داره
چون صدای تو قشنگترین صدای دنیاست
همیشه پائیز برام غم داشت ولی الان شادی داره
تو زیباترین هدیه پائیزی که خدابهم داده
پائیز با تو برام مثل بهاره
در نوبهار عشق تو باورم کردی
با اولین پائیز تو پرپرم کردی
وقت شنیدن ها تو قصه پردازی
وقت پریدن ها تو بال پروازی
بسوزان کهنه دیروزو بنا کن تازه ها را
محبت پیشه کن برهم بزن اندازه ها را
نمه اشکی بریز و خانه ی دل رو صفا ده
تو ای تک تازه من بگشا همه دروازه ها را
قضا را با همه ناباوریهایش رها کن
زخشت مهربانی خانه ای از نو بنا کن
کویر دل بزار همیشه پر آلاله باشه
به شرطی اشک چشمت آب و عشقت لاله باشه
