شازده خانم

حداقلش اين بود که صبح رفتم بيرون و در حقيقت ظهر بود ولی بعد فهميدم سرم کلاه رفته و هنوز ۱ ساعت تا ظهر مونده . با مامانی و داداش آرش و عمو تپری و بهداشتيا که تازه از کيش اومده و پادشاه که می خواد مملکت و بزاره و بره کلی کامنت بازی کرديم که خيلی تو روحيم تعصير داشت آخه همه باهم آن لاين بوديم عصرم رفتم خونه ی دايی مامانم. راستی ساعت ۷ فرهاد زنگ زد. گفت زنگ زدم بگم کلاسا کنسله من مشکل دارم گفتم اين و که می دونستم نيازی به زنگ نبود. حالش گرفته شد گفتم اون موقع که بايد زنگ می زدی نزدی الان فاييده نداره. گفت بقيه  ی حساب و می دم به ايمان گفت مشکلی نيست. ولی بعدش خودم گريه ام گرفت. می گما حالا من يه استاد ديگه از کجا گير بيارم؟ داداش آرش من نظرم عوض شد بيا برو اين و بزنش.  راستی يه زمانی يه دئوستی داشتيم که می خواست برام لوگو درست کنه ولی نمی دونم به چه دليلی با من قهره ولی امروز بهداشتيها گفت برام درست می کنه خيلی خوشحالم. دوستون دارم مخصوصا مامانی و خانوادشو. يا حق

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

می خوام يه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و يک شب مهتابی باشه

می خوام يه کاری بکنم شايد بگی دوسم داری

می خوام يه حرفی بزنم که ديگه تنهام نذاری

امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم

برای خوشبخت شدنت خدا خدا کنم

امشب می خوام رو آسمون عکس چشمات و بکشم

اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم

می خوام تو رو قصم بدم به جون هرچی عاشقه

به جون هرچی قلب صاف رنگ گل شقايقه

يه وقتی که من نبودم بی خبر از اينجا نری

يه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمی شه

فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمی شه

راستی دلت می آد بری؟ بدون من بری سفر؟

بعدش فراموشم کنی برات بشم يه رهگذر؟

اصلا بگو که دوست داری اينجوری دوست داشته باشم؟

اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟

حتی اگه دلت نخواد اسم تو، تو قلب منه

چهره ی تو يادم مياد وقتی که بارون می زنه

ای کاش منم تو آسمون يه مرغ دريايی بودم

شايد دوسم داشتی اگه آهوی صحرايی بودم

ای کاش بدونی چشاتو به صد تا دنيا نمی دم

يه موج گيسوی تو رو با صد تا دريا نمی دم

نگام کن و برام بگو، بگو می ری يا می مونی؟

بگو دوسم داری يا نه، مرگ گلای شمعدونی...!؟

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

برو تنها شی ديوونه ی ما شی

برو که باورت نشد اينجوری رسوا شی

اشک مارو هر دفعه، هی در آوردی در آوردی

آخرش غصه ی ما رو تو نخوردی که نخوردی

تو هزار جور واسه ما وارد فلسفه بافتی

تو هزار جور ما رو چرخوندی تا ما رو خوب شناختی

ديدی با حرف می شه گول زد دل ما رو

ماکه هيچی چی جواب می دی خدا رو

اگر صد سال خدا خدا کنی 

ديگه کی مثل منی پيدا کنی

تو دلت هرچی که بود گفتی برام با گريه هات

چه دلی چه گريه ای الهی بميرم من برات

هق هق گريه ی تو انقدره کرده بود شلوغ

آخرش نفهميدم حرف تو راست بود يا دروغ

ما رو باش که اين ميون، دل به تو و عشق تو بستیم

عمری به پای چون تويی نشستیم که نشستيم

ما رو باش که اين ميون دل به تو و عشق تو داديم

برو جونم برو عمرم از سرت خيلی زياديم

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

دلم گرفته. غرورم شکسته شده. دلم می خواد داد بزنم. ولی به روی خودم نميارم همشم برمی گرده به اين استاد عزيزم که بعد از ۱ ماه آقا نوشتن که نامزدشون نمی زارن بيان به من تدريس کنند. ديشب تا صبح به ايمان حرف زدم و درد و دل کردم. قول داده خوب دعوا کنه باهاش . نمی دونتم چی بگم. بگذريم خوب. فردا صبح بايد برم دانشگاه با فاظله بقيه نميان فردا. ای کاش فردا بريم بگن هفته ی ديگه بيايد. نمی دونم والا. رفتيم خونه ی خاله ام از سوريه اومده بود. با هومن رفتيم تو اطاق کلی حرف زديم هومن پسر خاله ی مامانمه خيلی وقت بود نرفته بوديم خونه شون از عيد تا حالا من تو اطاقش بودم دوست دخترش زنگ زد  منم بدجنسانه سرجام نشستم اونم نتونست حرف بزنه .اينم از مزايای دختر خاله داشتن. يه خورده من و نصيحت کرد ولی نفهميد اثری نداشته. خوب من می رم. شما هم خوش باشيد. يا حق

نوشته شده در شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

جمعه شبها بی قرارم، ميگم ای تو خدای زمون

بسه اين همه جدايی، عاشقا رو به هم برسون

جمعه شبها دلم تنگه، واسه لحظه ی ديدن تو

وقتی می رسی از راه، چه قشنگ رسيدن تو

خــــــدايا خـــــــدايا برس به داد جوونها

نکنيم شبهای عشق و فردا

جمعه ها رو نگير از ما

جمعه شبها، شب عشق و ستاره و مهتابه

جمعه شبها، دل هرچی که عاشقه بی تابه

جمعه شبها، چشم عاشق بی خوابه

جمعه شبها، تا سحر همه دنيا بيداره

جمعه شبها عاشق اتز صبح فردا بی زاره

جمعه شبها، دل عاشق بی قراره

ای خـــــــــــــــــــــــــــــدا 

نوشته شده در جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

دست من که نيست. آخه شما که نمی دونيد من چقدر تنها و غصه دارم. تو دلم اندازه ی يه آسمون ابر گرفته و غصه جمع شده انقدر که داره می ترکه. من قصد ناراحت کردن يا اشک در آوردن شماها رو ندارم به خدا. من واسه دل خورم می نويسم. من اينجا رو دوست دارم. ولی با اين حرفها و گله ها حتی نمی تونم دلم و خالی کنم. چرا حق ندارم يه صفحه واسه خودم داشته باشم که دردامو توش بنويسم و کسی ازم گله نکنه چرا؟ من دلم داره منفجر می شه انقدر حرف و اشک توشه. کاش می تونستم حداقل ديگه به وبلاگم نيام. تازه بعضی از نوشته هامو بعد از اينکه می نويسم پاک می کنم. يه عالمه اشک هست که می خواد از چشمام بياد. به هيچکسم نمی تونم حرفامو بگم. اگه نمی رسم پيش همه تون بيام نگيد بی وفام فقط بدونيد در توانم نيست روحم خسته تر از اين حرفهاست. هفته ی پيش شوق و ذوق شروع کلاسا بود ولی امشب که فکر می کنم فردا آخرين جمعه ی بدون درسه و از شنبه روز از نو روزی از نو و بازم دانشگاه و درس و کلاس غصه ام می گيره نمی دونم چرا همه ی شاديم از بين رفت. مامانم امشب به من گفت چشمات روح ندارن باز بی فروغ شدن باز همش گريه باز همش بی روحی باز همش غصه باز همش نوار باز همش.... يا حق

نوشته شده در جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

همه چيزش خوب داشت پيش می رفت مشکل اصلی جهيزش بود که آن هم تهيه شده بود. به همه گفته بودند نيمه ی شهريور عروسيمان است. دوستش داشت او هم شايد همين طور بود . يک هقته مانده بود به عروسيش تصميم گرفت گوشهايش را سوراخ کند به همراه نامزدش به داروخانه رفتند و گوشهايش را سوراخ کردند. روز قبل مقدار زيادی آلبالو خورده بود از داروخانه که بيرون آمدند سرش گيج رفت و با مغز به درون جوی آب رفت و ديگر هيچ.... ۱۵ روز بيهوشی و در آی سی يو بيمارستان بود دکترها قطع اميد کرده بودند. بعد از ۱۵ روز به هوش آمد جمجمه اش شکسته بود و آب مغز به کل خالی شده بود و طرف راست بدنش فلج شده بود دکترها گفته بودند زنده ماندنش فقط يک معجزه بوده است. نامزدش به او گفته بود بعد از افتادن در جوی بی هوش می شود دکتر که در پياده رو بوده جلو می رود و او را تکان می دهد از گوش و بينی و دهانش خون جاری می شود ضربه ی مغزی شده بود. دکتر بيمارستان گفته بود اگر آن دکتر سر نرسيده بود فلج کامل شدنش حتمی بوده. از بيمارستان مرخص شده بود لبش کج بود و طرف راست بدنش فلج عروسيش از هم پاشيده بود افسردگی تمام وجودش را پر کرده بود و فقط کمک می طلبيد . با او تماس گرفت از او پرسيد مکه رفتی؟ او گفته بود ۱۲ مهر ماه. عاجزانه طلب دعا کرده بود و از او خواسته بود تا دعايش کند تا خدا شفايش دهد... دختری جوان، عاشق، خوشحال از ازدواجش، پر جنب و جوش، زيبا، ولی الان نا اميد، ناراحت، بيمار و ...

*

اين يک واقعيت بود که شايد به صورت يک متن درش آوردم. دوست مامانم برايم امروز تعريف کرد اشک تو چشمام جمع شده بود می شناختمش اون دختر را. براش دعا کنيد. منم دعا می کنم. انشالا خدا سلامتی رو از هيچ کس نگيره.  براش دعا کنيد او نيازمند دعای ماست...يا حق 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

نمی گم خطا نکردم، من که ادعا نکردم

همه می گن بی وفايی، من که اعتنا نکردم

عازم سفر شدی تو، من دلم می خواست بدونی

واسه موندن تو اما، به خدا دعا نکردم

می دونم دوسم نداری، حتی قده يه قناری

اما عاشقم هنوزم، من که اشتباه نکردم

زير دين ناز چشمات، عمريه دارم می سوزم

تا خاکستری نشه دل، دينم و ادا نکردم

راه آسمون که  بسته است، گرچه قلبامون شکستست

تا به حال انقدر خدا رو، اينجوری صدا نکردم

تو من و گذاشتی رفتی، خواستی من ديوونه تر شم

باورت نمی شه شايد، آخه جون فدا نکردم

نامه های عاشقونه، با نشونه بی نشونه

اما از کسای ديگه است، پس اونا رو باز نکردم

***

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

من که اگه شانس داشتم خوب بود. اه اه اه... مورده شور اين زندگی رو ببرن همش شده دوری، جدائی، زجر، عاشقی، بدبختی...بابا يکی نيست به من خر بگه تو که عرضه نداری چرا عاشق می شی. آدمم نميشما اينجاش جالبه هرکی و که دوست دارم يا اينجا نيست، يا ازدواج می کنه، يا نامزد داره، يا مريضه، يا عاشق بوده شکست خورده ديگه نمی تونه عاشق بشه، يا .... بابا يکی بزنه تو سر من بگه عاشق نشو منم بگم چشم. نه که حالا خيلی حرف گوش کنم. يا بايد انتظار بکشم تا سفر کردم بياد يا بايد انتظار بکشم اين تلفن کوفتی زنگ بخوره، يا... اينم آخرش.عجبا. بابا اصلا خر من يکی از کرهگی دم نداشت. امروز روز فوق العاده مزخرفی بود. عروسی داداش دوستم دعوت داشتم. آقا چقدر بده فک و فاميا آدرس وب آدم و دارنا نمی شه بد و بيراه گفت. نمی شه چاخان بست. نمی شه هيچی گفت حتی نمی شه به خودم بد و بی راه بگم.

آقا من اين حرفها حاليم نيست يکی بياد به من کمک کنه که بدجوری پکيدم. اگه اين داستانهايی که نوشم روی کاغذ داشتم تا حالا صد بار پارشون کرده بودم. اين مذخرفات چيه من می نويسم شمام می خونيد واسه دلخوشی ميگيد قشنگه.

چيه ديوونه نديديد تا حالا؟ خوب ببينيد که بعدا بهتون نگن بابا خيلی عقبی که ديوونه نديدی. عجبا اصلا نمی تونم حرف بزنم اينجام راحت نيستم يکی جلوی دهنم و دستم و می گيره. آقا جان من نمی خوام...................... عوضی.......... بدبخت....... برو نمی خوام ببينمت........... از همه بدم مياد.......... از تو...........از اون.... از خودم...... از اصفحان... از شيراز که دلم می خواست فقط ....... از عروسی..... از ارگم......... از فرهاد..... از ايمان......... از مسعود که فقط آدم و تو بی خبری می زاره........... از مجيد که اون روز می گه تو من و ياد نازنين می اندازی حالا خوبه من همش بهشون کمک می کردم به هم برسن......... از sms ........ از شمال........ از فيروزه........ از پرشيا........ از محمد رضا......... از يونس که شده مايه ی دق من .......... از کامپيوتر.... از وبلاگ............ از خودم............ از خودم............. از خودم............. از تو............ از سکوت... از خاموشی.......... از فريادهای بی صدا.......... از شازده خانم های قلابی ....... از اين موبايل کوفتی..... از آواز........... از کنسرت........ از عروسکام..... از تخت خوابم......... از آبی....... از زرد.......... از گل مريم....... رز غنچه...... از تلفن....... از کرمها........ از همه چيز.......... تو رو دوست دارم که داری نوشته های من و می خونی خيلی هم دوست دارم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

چراغ اطاقش را خاموش کرد و چراغ خواب کوچک آبی رنگش را روشن کرد نورش هم مانند کلاهکش آبی بود. عاشق رنگ آبی بود هميشه همه چيزش را آبی می گرفت . روی تختش نشست بازهم ملحفه ی آبی و پتوی آبی . عروسکش را در آغوش کشيد هميشه اينطور بود علاقه ای که به عروسکش داشت را بعد از او  به هيچ چيز ديگر نداشت يه سگ کوچک پشمالو بود که يه غلاده ی قهوه ای دور گردنش بسته بود و صورت خيلی نازی داشت و بسيار نرم . اشک تمام چشمانش را پر کرده بود و اورا در عالم خيال تنها می گذاشت تا راحت و آسوده بچرخد. به ستاره های سقف اطاقش چشم دوخته بود که پر نور بودند و اورا ياد ستاره های واقعی می انداختند. به او فکر کرد که تمام فکرش را مشغول کرده بود به او که تمام زندگيش را در دستان پر احساسش احاطه کرده بود و تمام وجودش را از آن خود کرده بود و با تمام بی رحمی تنهايش گذاشته بود و رفته بود تا هرگز برنگردد. صدای گرمش، نگاه سوزانش، گرمی دستانش و لطافت طبعش آرامش وجودش گيرايی آغوشش همه و همه برايش غير قابل رهايی بود و نمی توانست فراموش کند. تازه داشت زنگيش را رنگ می داد که او آمده بود و تا خواسته بود بپذيرش او رفته بود و رهايش کرده بود . هميشه فکر می کرد عشق يک لالايی مثل لالايی بارون وقتی که تو شب روی پنجره ی اطاقش ضربه می زند و اورا مشوش می کند. فکر می کرد اين سکوت ها از بين خواهند بردنش. و اين تنهايی ذوبش خواهند کرد . ياد روزهايی که کنارش از رعد و برق نمی ترسيد، از شب فرار نمی کرد، عاشق مهتاب شده بود، کار خسته اش نمی کرد، آرامش پيدا کرده بود، و هميشه با او بود برايش زنده شده بود. رمقی برايش نمانده بود از صبح تا به حال با وجود باران تندی که می باريد در کنار درختی سبز در گورستان بر سر مزارش نشسته بود و تا توانسته بود صحبت کرده بود و اشک ريخته بود و تا شب هم از جايش تکان نخورده بود. وقتی بر روی سنگ سرد و سیاه قبر دراز کشيده بود و او را در آغوش کشيده بود ياد و خاطره اش برايش زنده شده بود و احساس سبکی کرده بود ولی باز هم در تنهايی اطاقش ياد اوآزادش نمی گذاشت. اشک تمام صورتش را پر کرده بود و ديگر به هق هق افتاده بود . اين تنهايی و بی فردايی برايش سخت بود. اين تنها موندن و تنها زندگی کردن برايش شده بود يک کابوس . دلش شده بود قدر يک کتاب حرف که می خواست برای او بزند. از صاحب خانه که سر ماه مانند آوار بر سرش خراب می شد، از مادرش که او را مقصر مرگ پسرش می دانست. از رئيس شرکتش که ديروز به او پيشنهاد ازدواج داده بود و او خشمگين محيط کارش را برای هميشه ترک کرده بود و ديگر هم قصد برگشتن به آنجا را نداشت. از خواهر خودش که بچه دار شده بود و از او خواسته بود برای کودکش او نام انتخاب کند و او با وجد تمام اسم او را برگزيده بود ولی با نگاه سرزنش بار آنها مواجح شده بود و با دلی شکسته از آنها جداشده بود. از يخچالی که ديگر خالی بود و حتی نانی درونش پيدا نمی شد تا او را سير کند و اينکه اصلا غذا برايش مهم نبود فقط با او بودن او را سيراب می کرد. چشمانش را بست تا شايد خوابش را ببيند ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

تو نگاهت عشق و ديدم، تپش قلب و شنيدم، تو ی جاده های احساس، من به عشق تو رسيدم

تو کتابا عشق و خوندم، عکس خورشيد و سوزوندم، جای خورشيد تو کتابا، نقش چشماتو نشوندم،

توی شبهای من و تو، لب عاشق بی صدا نيست، توی دنيای من  و تو، واسه غمها ديگه جا نيست،

تو هموم عشقی که با تو، بغض کينه ها ميميره، از تو دستای لطيفت، برق شادی پر می گيره،

دارارا، دارارار، دارارار، هو هو هو

نه شعری بی نشونه، نه تب داغ شبونه، خون عشقه توی رگهام، که از عاشقی می خونه،

بی تو تنها خواهش من، گرمی نوازش من، سر رو سينه هات می زارم، ای همه آرامش من...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

سرما زده و سوزه و پاييز، فراری

در حسرت روزای بهاری، بغ کرده قناری

اجاغ خونه می سوزه و سرده، ببين سرما چه کرده

ای وای از اون روزی که گردونه، به کام ما نگرده

يخ بسته گل گلدونهای داغ

طوفان طبيعت رو ببين که۷ کرده چه بيداد

برگی ديگه نيست روی درختا

سرماست فقط ميون حرفها

هرچی که بوده توی طبيعت

قايم کرده يکی ميون برفها

***

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

شب آخر بود تقريبا ساحل خالی از آدم بود تنها چيزی که به چشمش می خورد پيشخدمتهای انيفرم پوشيده ی هتل بودند که در حال جمع و جور کردن ريخت و پاشها و لباس نارنجی هايی که هر يک با جارويی در دست تمام محوطه ی  ساحل را از آشغال خالی می کردند که هميشه موقع خطاب کردن آنها از نام هويج استفاده می کرد دوست نداشت اسم سوپور را به کار ببرد. به آنها نگاهی انداخت. روی اسکله که پر از ميزهای قرمز و صندليهای سفيد بود نگاه کرد که سر جمع ۱۰ ،۱۵ نفر آدم نشسته بودند و قليون می کشيدند. به انتهای اسکله رسيد نگاهش را تا انتهای دريا کشاند و جز سياهی چيزی نديد فقط سفيديه موجها بود که خود نمايی می کرد و صدايی که بی قرارش کرده بود.... بر روی پله های لب ساحل نشسته بود و به دريا خيره شده بود واکمنش در دستش بود و داشت موزيک گوش می کرد: خونه خالی، خونه تنها، خونه سوت و کور بی تو... رنگ خوشبختی عزيزم، ديگه از من دوره بی تو... چقدر اين آهنگ را دوست می داشت. اشک تمام چشمان سياهش را پر کرده بود نمی توانست از دريا جدا شود دوست داشت توان پيوست به او را داشت تا درونش غرق شود. احساس بی تابی می کرد. در يک لحظه تصميمش را گرفت کفشانش را از پا در آورد و بر روی شنهای ساحل خزيد. احساس پرنده ای را داشت که آزاد شده بود و می خواست پرواز کند. با اون مانتوی مشکی کوتاهش که مانند شنلی بود که به او اين حس را القا می کرد که همانند پرنده بال برای پرواز دارد و واکمن کوچکش در يک دست و کفشهايش در دست ديگر کل ساحل را حرکت می کرد و فقط و فقط به موجها و دريا و شنها می انديشيد که چقدر نيازمند پيوستن به اوست. اگرنگران ناراحتی مادرش نبود حتما رفته بود . يک لحظه نگاهش را به دريا انداخت و با تمام حسش به طرف او حرکت کرد تا خود را درون او بياندازد ولی...تمام لباسش خيس خيس بود ولی ناراحت نبود خيلی خوشحال بود وقتی برگشت احساس کرد تمام آدمها پی به ديوانگی او برده اند يا پی به عاشق بودنش. ديگر برايش فرقی نمی کرد چون اگر توانش را داشت حتما بر نمی گشت. به ماه خيره شد وقتی خوب دقت کرد چشمانش را ديد و لبهايش را که به او لبخند می زدند. حرف دوستش را ساعتی پيش به ياد اورد که می گفت: ماه را نگاه کنيد او به من پوزخند می زند و . حرف خواهرش را که می گفت: ولی ماه برای من آه کشيد. وقتی خوب دقت کرد ديد ماه برای او فقط لبخند رضايت به همراه داشت.  دستانش را همچون پرنده ای گشود و با تمام وجود فرياد زد......... دوستت دارم ای اميد محال..... *

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

سلام. من برگشتم. ولی انقدر خسته هستم که نمی توانم فکرم و تمرکز بدم و بنويسم. سعی کردم پيش همه تون بيام و از اينکه برام پيام گذاشتيد تشکر کنم. ۲۰ شهريور دلم همش پيش پونه بود و اينکه قرار بود بياد تهران. جاتون خالی بود هوا همش يا بارونی بود يا ابری بود روز آخر هم که آفتاب داشت دريا نمی شد رفت چون باد ميامد روزيم که برگشتيم هوا عالی بود که ما برگشتيم. دلم براتون يه ذره شده. حالا شب ميام کلی می نويسم براتون. دوستون دارم. يا حق 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

مسافر شهر غمی، غريبی مثل خودمی

تو صورتت پر از غمه، غصه داری يه عالمه

دوست داری درد و دل کنی، دلت گرفته از همه

غريبه توی غربت، نگی چی شد محبت

بگی می گن ديوونه ست

 حرفاش چه بچه گونه ست

تقصير آدما نيست، اين همه درد دوا نيست

آب و نون و نفس، کجا اومدی تو قفس

تو هم مثل همه ی ماها، سر دوراهی موندی و 

 دل رو به دريا ها زدی، گفتی غريبی بهتره

واسه همه دربه درا، اين ديگه راه آخره

تو شک و توی ترديد، چشمام کجا رو می ديد

***

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

سلام دوستان. امروز از صبح دنبال آيينه ی ماشين بودم که شيکسته آخه با اجازتون فردا دارم می رم شمال جای همه تون خالی و اينکهساعت ۷ با فرهاد کلاس داشتم که ۸ اومد و من و ۱ ساعت تو انتظار گذاشت بعدم که اومد فقط ۴۵ دقيقه موند چون که بايد جايی می رفت ماشينشم خراب شده بود حالا خدا عمرش بده که اومده بود سر کلاس. فردا صبح يعنی ۵ ساعت ديگه بايد حرکت کنيم می گن جاده شبلوغه اميدوارم اين طور نباشه چون خستگی سفر يه طرف ترافيکش يه طرف که راننده رو خيلی خسته می کنه. دلم واسه هموتن تنگ می شه. تا شنبه نمی تونم بيام اينجا و بنويسم.

می خوام اينجا از همه ی شما ها که پيشم ميايد و من و همراهی می کنيد ولطف می کنيد و از وبلاگم تعريف می کنيد تشکر کنم. از پونه ی عزيزم می خواهم عذر خواهی کنم که نمی تونم ۲۰ شهريور تو قرار وبلاگيش شرکت کنم و بگم خيلی شرمندتم خانومی اگه دست من بود نمی رفتم سفر و اينکه می خوام بگم به مسعود جانم که خيلی نگرانتم تو رو خدا يه خبر از خودت به من بده.

دوستون دارم به اندازه ی تمام محبت های دنيا. امير جان بابت همه چيز ممنون و همچنين کامنت زيبايت. دلم براتون می شه يه ذره. يا حق

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

يکی بود يکی نبود زير اين چرخ کبود

زير اين گنبد نيلی توی اين صحرای دور

يه برج پير و کهنه بود

يه روزی زير هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سر پناه خستگيش شد

مهربونيش مرحم شکستگيش شد

اما اين حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگيش شد

باد وبارون که تموم شد

اون پرنده پرکشيد

اشتياق و التماس و ته چشم برج نديد

بعد از اون حتی تو خواب ديگه اون پرنده رو نديد

***

اين مسافر من هجرت تو هرچه بود معراج تو بود

اما من اسير مرداب زمينم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

ديشب مهمون داشتيم ساعت ۵ صبح خوابيدمو ساعت ۷ هم سارا زنگ زد بيدارم کرد حاضر شدم رفتم سر قرار ۳۰ دقيقه معتل شدم از بس اينا خوش قول هشتند و رفتيم دانشگاه. بابا دهنم و سرويس کردن اينا الکی واسه خودش و می گردن تو دانشگاه حالا منم عجله داشتم زودتر برگردم تهران. خلاصه رفتيم کامپيوتر پرينت گرفتيم و رفتيم بانک و پول واريز کرديم و رفتيم امور مالی بدهی و صفر کرديم رفتيم کامپيوتر که باز تائيديه رو بديم و پرينت نهايی بگيريم گفتن زنگ ناهار شد و بستن رفتن منم شاکی کارد می زدين خونم در نميومد که اگه انقدر طولش نداده بوديد اينجوری نمی شد . آخه خيلی ول می گردن الکی آخرشم من خودم همه ی کارارو کردم. ساعت ۱۲:۳۰ راه افتادم بيام تهران مثل جت اومدما ۱ بايد نوبنياد می بودم آخه بايد يه نفر و ميديدم. اينام غرغر می کردن که گوشنمونه و از اين حرفها ناهار خريدن و تو ماشين خوردن هر چی گفتن وايسا من گوش نمی دادم آخه خيلی اعصبانی بودم رسيديم نزديکای جاجرود تصادف شده بود ترافيک بود جوری که ماشينا تکون نمی خوردن اينم از شانس گند من بود دلم می خواست همه شونو می زدم . راننده مجانی گير آورده بودند و هی طولش می دادند.نشون به اون نشون که اونا که عين خيالشون نبود که من بودم که ۱:۳۰ رسيدم سر قرار کلی هرس خوردم. انقدر خسته بودم که دعا می کردم فقط ای کاش تو رختخواب بودم. آخه مجتمع دانشگاهی ما که امور اداری توشه توی محوطه ايه که همش کوهه و همش تو آفتاب و گرما بايد کوه پيمايی کنی من هر وقت می رم مجتمع بی هوش ميشم از خستگی. اومدم خونه هنوز سرم و نزاشتم رو ابلشت خوابم برد  به فيروزه دوستم گفتم بيدار بودی من و ۵ بيدار کن ۶:۳۰ قرار بود فرهاد بياد . ۵ که صدام کرد ديدم دارم ميميرم از خستگی انفقدر حالم بد بود و تو آفتابم سوخته بودم که احساس می کردم تب دارم. اينام هی تو گوشم خوندن کلاستو کنسل کن آخر زنگ زدم به فرهاد و گفتم حالم خوب نيست نيا خيلی هم پشيمون شدم چون دوست داشتم بياد کلی تمرين کرده بودم. خلاصه خوابيدم تا ساعت۸:۳۰ که ثنا زنگ زد. حالا هم خيلی احساس سر درد می کنم. من عاشق دانشگاه هستم ولی دوست عزيزی که گقتی بود قدرش و بدونم عرض کنم خدمتش که وقتی دانشگاه انقدر خسته ات بکنه ديگه از هرچی دانشگاهه بدت مياد و مخصوصا با اين دوستای آنتيکی که من دارم. البته بچه های بدی نيستن ولی من اصلا با شخصيتشون حال نمی کنم خيلی بچه هستن. دوستون دارم. دارم می ميرم. يا حق

نوشته شده در شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

فردا قراره با سارا و سمانه و پريسا برای بقيه ی کارای انتخاب واحد بريم دانشگاه اگه خدا بخواد دوباره انتخاب کنم.با همه شون ساعت ۸:۴۵ صبح نوبنياد قرار دارم حوصلشو ندارم برم نه اين که نخواما حوصله ی اين که با اونا برم و ندارم. بعدا می بينمتون الن مهمون داريم بايد برم. يا حق

نوشته شده در شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

کبوتر قشنگ پر غرورم

پرنده ی سفيد راه دورم

تو وقتی نيستی، انگاری نفس نيست

واسه رها شدن، حتی هوس نيست

پرنده عشقت از يادم نمی ره

شبا بيدارم و خوابم نمی ره

کبوتر عشقت از يادم نمی ره

شبا از عشق تو خوابم نمی ره

تو رفتی و ديگه يادم نکردی

تو حتی گوش به فريادم نکردی

تو می گفتی قراول برده پرواز

کبوتر با کبوتر باز با باز

چه روزی داشتيم و چه روزگاری

چه پاييز و زمستون و بهاری

بهار عشق تو عاشقترم کرد

تو رفتی و خزونت پرپرم کرد

من هرچی کردم از يادم بری تو

نشد دوريت من و عاشقترم کرد

نوشته شده در شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

يه روزی و روزگاری، منم نگاری داشتم

يه روز سرد پاييز، رفت و تنها گذاشتم

يه روز مياد سراغم، ديگه خيلی ديره

باور ندارم عشق و اگه حتی برام بميره

منی که دوست می داشتم،

جز تو کسی نداشتم

با غصه جام گذاشتی

يه روزی ميای پشيمون،

با هر دو چشم گريون

که باهت نمی شم آشتی

بس که دروغ شنيدم،

همش دورنگی ديدم

دل از دلت بريدم

نه انگار آشناتم

دفتر خاطراتم، اسمت و خط کشيدم

نخواه که روزگاری نگاری بی وفا شه

دلی که سر به راه بود

يه هو سر به هوا شه

يه روز مياد سراغم

که خيلی ديره ديره

باور ندارم عشق و اگه حتی برام بميره

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

اين آسمانی که من نوشتم واسه يه داستان بوئد که ديشب بعد از کلی رمانتيک شدن نوشتم و متاسفانه قبل از اين که سيوش کنم پرشين بلاگ پاکش کرد  منم ديگه نتونستم بنويسمش اعصابمو خورد کرد...

نوشته شده در جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

شبا وقتی من و دل تنهای تنها می مونيم

واسه هم قصه ای از روز جدايی می خونيم

می گم ای دل ، دل آلوده به درد

اگه روزی بکشم ناله ی سرد

آه و نالم می گيره دومنشو

آتش عشق می سوزونه تنشو

تو مصيبت کشی، ای دل می دونم

ميون آتيشی، ای دل می دونم

داری پر پر ميزنی، جون می کنی

اين و از اشکای چشمت می خونم

ديگه دل، طفلکی ديوونه شده

مثل من، دربه در از خونه شده

نداره هيچ کس و، اين دل می دونم

ديوونه، همدم ديوونه شده

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

شازده خانم : بايد حدس می زدم!

... : که چی ؟

شازده خانم : که عاشقم بشی ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

 

لالالا، لالالا ، لالالا، لالالا

گل من ای نازنينم،

تو عزيز دلمی، عزيز دلمی،  تو عزيز دلمی

تو چشات نشينه شبنم،

تو عزيز دلمی، عزيز دلمی، تو عزيز دلمی

من در به در می گردم توی شهر چشات

تو کوچه ی خاطرات

تا مياد تو قاب پنجره می شينه نگات

راستی می ميرم برات

تو رو هر کس که نديده

وصف خوبی تو شنيده

ای تو ياس بی تحمل

تو عزيز دلمی، عزيز دلمی، تو عزيز دلمی

تن تو زريفتر از گل

تو عزيز دلمی، عزيز دلمی، تو عزيز دلمی

لالالا، لالالا، لالالا

دونه دونه، گل پونه، ميريزم به روی موهات

دسته دسته، گل مريم، می ريزم جای قدماهت

دل تو جنس يه الماس

ارزشت بيشتر از اينهاست

گل من ای نازنينم

تو عزيز دلمی، عزيزدلمی، تو عزيز دلمی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

خيلی خوشحالم خيلی خيلی خيلی زياد. نه ديگه اين واسه ما دل نميشه، هرچی من بهش نصيحت می کنم که بابا آدم عاقل ديگه عاشق نمی شه، نه ديگه اين ريه واسه منر يه نمی شه. هرچی به من می گن شربت بخور نمی خورم. قرص بخور نمی خورم...خلاصه که هنوز صدام با سرفه همراهه  الان دارم آهنگ گوش ميدم... يادت نره دوست دارم... خيلی دلم تنگ برات....دار و ندارم و بگير ... مال خودت مال چشات... خورشيد وبردار و بيا.. آفتابی شو بخاطرم.. قرارمون ياد نره... دوست دارم يادت نرههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه امشب بايد از ساعت ۸ شب تا ۸ صبح زنگ می زدم يونی کام آخه انتخاب واحد ما تلفنيه و چقدر هم مزخرفه چون يه دفعه همه پر ميشه منم از ساعت ۸ هرچی زنگ زدم اشغال بود و آخرش ساعت ۱۱:۳۰ موفق شدم بگيرم که با هزار دنگ و فنگ فقط تونستم ۱۶ واحد بردارم بقيش پر شده بود و تازه يه روزای مزخرفی افتاد که نگو هر روز مجبورم برم دانشگاه عصابم ريخت به هم اين دانشگاه ما هم شورش و در آوردند ديگه . خلاصه .امروز با فرهاد خان کلاس داشتم که آقا زحمت کشيدن خسته شدن  ساعت ۶:۳۰ کلاس داشتيم ۶:۳۰ اس ام اس فرستادند که تشريفشون و نميارن منم انقدر شاکی شدم که نوشتم براش مرده بودی زودتر زنگ بزنی بگی من همه ی برنامه هامو کنسل نکنم  بعدشم با خواهرم و دوستم که امروز به اين نتيجه رسيده بود که عکس داييم و ديد و خوشش اومد و تصميم گرفت عروس ما بشه  خيلی خودش و تحويل گرفته بود  منم بهش گفتم زيرابتو پيش مامان بزرگم می زنم که ديگه از اين خيالات نبينی  با هاش رفتيم مانتو بخره که بر حصب تصادف مانتو گيرش نيومد و به جاش من مانتو خريدم  وای خيلی خیلی خوشگله  بعدم اومديم خونه مهمون داشتيم که هنوزم داريم اومده بود شب بمونه.  ديشب اگه نيومدم واسه اين بود يه اتفاق خوب افتاده بود که اونو به وبلاگم ترجيح دادم.  خيلی دوستون دارم. يا حق

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

تو نه بارونی، نه شن باد

تو نه مرحمی، نه فرياد

تو نه خسته ای، نه هم پا

تو نه از غيری، نه از ما

تو نه بيرون، نه درونی

تو نه ارزون، نه گرونی

تو نه خاکی پوشش گنج

نه يه مهره توی شطرنج

تو فقط هستی، که باشی

تو نه مرگی، نه تلاشی

نمی تونم، نمی تونم، تو رو هم صدا بدونم

تو يه روز سبزی، يه روز زرد

يه روز همدردی، يه روز درد

اگه اشنباه می خونم

بگو، راست بگو، بدونم

کدوم رنگی، کدوم بو

اگه سکه ای، کدوم رو

که نه ظلمت، نه فروغی

نه رکوعی، نه بلوغی

نکنه، حرفای خامم خاطر عزيز و آزرد

نکنه اسم حقيرم، تو کتابای تو خط خورد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

پای ارادتم بر ريگ، دست عبادتم بر سنگ

قلب نياز من کوبان، آسيمه اينچنين دلتنگ

در زير نم نم باران،در اين طلوع زرين فام

با پای شوق می آيم، بر اين حريم زرين فام

چشم اميد من پويا، بس قطره قطره ديدن را

لب های تشنه ام پرسان، بس جرعه جرعه گفتن را

در می گسايدم يک زن، رو می گشايدم يک مرد

دستم به کوبه ماسيده، پايم مردد و دلسرد

***

اما شکوفه ی صحبت، بر باغ لحظه می رويد

گلواژه های يکرنگی، راه ترانه می پويد

اکنون من و تو ما هستيم، هرگز نبوده ديروزم

بيگانگی چه بيگانه است، با اين صفای امروزم

شيرابه های فهميدن، نوشين شراب يکرنگی

بادست مهر می شويند، گرد و غبار دلتنگی

امشب خيال من در ابر، پای اميد من بر موج

مرغای خنده می خوانند وقت رسيدنم بر اوج

اين گفتمان چه سيرين است، اين گفتگو چه بی پروا

الفاظ عشق می پيچد در آسمان الفت ها

مسعود جامع الصنايع

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

امروز جای همه تون خالی تا ساعت ۲ بعد از ظهر خوابيدم البته اگر خواهرم زنگ نزده بود که بيا ماشيين و بزن تو حياط بيدار نمی شدم يکی نيست به اين ناشی ها بگه رانندگی بلد نيستيد کسی از تون توقع نداره ها بابا من تا به اين رانندگی ياد بدم فکر کنم کفنم هم پوسيده. خلاصه منم مجبور شدم بيدار شم و چشمتون روز بد نبينه که خيلی چشمام خواب آلود بود و همون طوری لباس پوشيدم و رفتم دم در همين که ماشين و زدم تو يه دفعه ديدم يه چيزی گفت تق و آيينه ی بقل خورد به در و شکست .منم عصبانی بودم شديد آخه ديروز خواهرم هی گفت آيينه ی اون ماشين يه چيز ديگه اشت. آيينه ی اون ماشين راحتتره. آيينه ی اون ماشين بزرگتره و... انقدر گفت تا امروز شکست منم شاکی بودم آخه ۱ سال و خورده ای بود که تصادف نکرده بودم و حالا رانندگيم رفته بود زير سوال. خلاصه عصر هم که قرار بود فرهاد بياد برای کلاس آقا ساعت ۶:۳۰ گفت مياد ۷:۳۰ اومد منم شاکی بودم شديد. انقدر هم ازم ايراد گرفت که تمام اعتماد به نفسم و ازم گرفت و منم ديگه نتونستم خوب ارگ بزنم و آخرشم اشکم و در آورد با اون موبايلش که يه ريز زنگ خورد فکر کنم قبل از اين که بياد پول می ده به دوستاش که تا اونجاست هی زنگ بزنند. آخ اگه می دونستم چقدر می ده بهشون دو برابر می دادم بهش فقط گوشيش و خاموش کنه. آهنگ بگذر ز من عارف و يادم داد. بعدم که هيچی الافی تا حالا که اينجام. سر جمع روز بس مزخرفی بود. خدا واسه هيچ شاگردی استاد به اين بد اخلاقی نخواهد . ديشب تا ساعت ۳ داشتم کتاب می خوندم اسمش برزخ اما بهشت نوشته ی نازی صفوی است خيلی کتاب قشنگيه البته اگر کسی کتاب دالان بهشت همين نويسنده رو خونده باشه حتما با سبکش آشناست به همه ی عاشق ها و جوانهای بين ۱۷ تا ۲۴ سفارش می کنم دالان بهشت نوشته ی نازی صفوی را بخونن فقط می تونم بگم تمام لجبازيهای يک دختر جوان رو تا نتيجه اش براتون نوشته من به هرکی دادم خوند زندگيش و تعقير داد پس حتما بخونيد. در باره ی دوست عزيزی که از من خواسته بود تا اسم کتابای خارجی خودم را براش بنويسم عرض کنم که من اصلا کتاب از نويسنده  ی خارجی جز کسای محدودی نمی خونم که فکر نمی کنم اسم اونها به دردش بخوره. و در اينجا جا داره به فرياد عزيزم خوش آمد بگم و رسيدن به خيری و تبريک برای زيارتش و اين که خيلی خوشحالم که برگشتی . يا حق 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

باز دوباره يه شب عشق ديگه ست

من برای دوتا عاشق می خونم

نفسام با نغمه هام راهی ميشن

اما من خيره به سازم ميمونم

با ترانه ها به رويا می رسم

نغمه ی بهار و با ساز ميزنم

توی سرزمين بيت و قافيه

عاشق و مونس و بی قرار منم

من هميشه قصه  ی عشق و می گم

ولی تنها يارم اين ساز منه

عمر عاشق بودنم چقدر کمه

آخرش آخر آواز منه

يه روزی زندون شعر و می شکنم

از حصار قصه ها رها ميشم

تا تو آخرين ترانه ام بشی

اسمت و صدا کنم بيای پيشم

بيا اين بارديگه با هم بخونيم

از رسيدن دلای ما به هم

تو بساز آخر شعر عشقم و

تا بميره تا ابد غصه و غم

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

وای وای وای اول از دل درد بگم که خيلی دلم درد می کنه. چرا ؟ چون که يه بنده ی خدايی به هم يه قرص معرفی کرده بود منم مثل ديوانه ها رفتم داروخانه خريدم و يک دونه ديشب خوردم که جاتون خالی تا صبح از دل درد مردم. از ديشب نگم که خيلی اتفاق افتاده که همشم ناراحت کننده بود نمی خوام تعريف کنم مختص و مفيد بگم که با روبی تمام کردم همه چيزو بعد از ۶ ناه دوستی بهم زديم و اينم بگم که اگه زمين و زمان و تعقير بدن باهاش آشتی نمی کنم ديشب با عث شد گريه ی من در بياد اونم چه گريه ای هق هق.  البته اين اختلاف ما ۱ ماه بود ادامه داشت تا پريشب که دعوامون شد و منم تموم کردم باز ديروز صبح زنگ زد و آشتی کرديم ولی ديشب ديگه جدی تموم شد و حرفهايی زده شد که ديگه امکان نداره ببخشمش همه پسرا همينن به خدا  . فقط يه خبر خوشحال ککنده داشتم ديشب اونم ديدن يه عزيزی بود که نمی خوام بگم کيه فقط بدون دوست دارم و خيلی ديشب خوشحالم کردی. از صبحم که زنگ نزده. خلاصه از اين بگم که صبح با صدای خواهرم بلند شدم از ايران خودرو زنگ زده بودند که ماشينش و تحويل می دن بيايد بگيريد. اومد من و بيدار کرد ميگه شهرزاد؟ خوابی؟ گفتم من بد بخت اگه خوابم بودم بيدار شدم خلاصه من و بيدار کرد که بريم ماشين و بگيريم . مامانم اومد و رفتيم نمايندگی ماشين و بگيريم انقدر ذوق داشت که نگو منم که دلم درد می کرد به اجبار اومده بودم. خلاصه ماشين و من بايد تحويل می گرفتم حالا نمی دونم چرا آقاهه فکر کرده بود بايد به من بده ماشين. منم بايد ماشينم و می برده تعميرگاه هوسله هم اصلا نداشتم خلاصه ماشين خودمم و بردم تعميرگاه گذشتم و اومدم خونه. ساعت ۴:۳۰ هم بايد می رفتم می گرفتم. خلاصه رفتم کتاب فروشی کمال الملک کتاب بخرم و کلی ذوق کرده بودم که از نازی صفوی کتاب آورده داشتم چونه می زدم که گوشيم زنگ زد يکی از دوستای دوران دبيرستانم که تنها کسی بود که بين بچه ها دانشگاه نرفته بود يه جيق بنفش کشيد پای تلفن که من قبول شدم اونم دانشگاه شما منم انفدر ذوق کردم که تو مغازه داد زدم. اين بچه مم فرستادم دانشگاه  بعدم ژيلا دختر دايی مامنم که خلی دوسش دارم عکاسی مرکز قبول شده بود و فرناز دختر دايی خودمم معماری ورامين و عميد پسر دوشت مامانم که مثل خواهر برادريم هم معماری ورامين. سمانه هم خواهرشه که امسال نی نی دار شده ۵ ماهه حامله است تربيت بدنی دانشگاه ما قبول شده بود همه ميان پيش خودمم آخجون  . خلاصه کلی خوشحالم خبرای خوب خوب داشتم امروز.  همه تون و دوست دارم خيلی زياد.

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من ديگر گذشتم

ديگر توهم بيگانه شو

چون ديگران با سر گذشتن

می خواهم عشقت در دل بميرد

می خواهم تا ديگر، در سر، يادت پايان گيرد

هر عشقی ميميرد، خاموشی می گيرد

عشق تو نمی ميرد

باور کن بعد از تو

 ديگری در قلبم، جايت را نمی گيرد

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

نمی دونم باز چم شده ديشب که اصلا نخوابيدم ساعت ۸:۳۰ صبح که ديدم ديگه فايده ندارم بخوابم از جام بلند شدم و رفتم يه دوش گرفتم . جالبی قضيه اينه که اصلا خوابم نمياد زده به سرم خيلی خيلی حالم بده قاط زدم شديد. تا عصر مثل روح سرگردان تو خونه رژه رفتم ساعت ۸ شب هم ايمان اومد دنبالم رفتيم بيرون گلستان و ايران زمين و گيشا می خواست داداشش ساعت سواچ بخره خلاصه ساعت ۹:۳۰ موفق به خريد شديم داداشش اينا رو گذاشت خونه رفتيم شام بيگ بوی پيتزا خورديم البته اون خورد من که دوست ندارم. بعدم رفتيم داروخانه قرصای من و خريديم. باهم يک کم حرف زديم من درد و دل کردم و اونم نصيحتم کرد و راهنمايی خلاصه که يه خورده از ناراحتی من و با امروز اومدنش رفع کرد و می تونم بگم خدا عمرش بده. فرهاد دوشت ايمان که گفته بودم صداش خوبه يه سی دی خونه ی ايمان اينا ضبط کرده خودش ارگ زده و خونده. که تو خونه که همش اين و گوش می دم هيچی با ايمانم می رم بيرون گوش می دم . ديگه حالم بهم خورده( چاخان) . ساعت ۱۱ من و گذشات خونه اومدم ديدم خاله و پسر خاله ام و نوه ی خالم سايا و دوستم و دوست مامانم اينجان. خلاصه سايا ۱ سال و خورده ايشه يه خورده ذوق کردم اونو ديدم. خاله ام داره فردا می ره سوريه اومده بود خداحافظی. فيروزه دوستمم که باز قاط زده بود ناراحت بود . از ايران زمين يه سگ خريدم گنده و پشمالو خيلی نازه . کل اتفاقات امروز اين بود. دوستون دارم. يا حق

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

They that have the power to hurt, and will do none; they rightly do inherit heavent s graces.

***

لالالالالالالالا

اون پرنده ی مهاجر، هميشه عاشق پرواز

حالا با بالی شکسته، می خونه چه غمگين آواز

توی يک هجرت جمعی، دست بی رحم يه صياد

اون و از جفتش جدا کرد، با تنهايی آشنا کرد

نجوای دو مرغ عاشق، روی شاخه های تنها

 شعر عاشقانه بود

صدای قشنگ بالش، تو هوای بی کرانش

بهترين ترانه بود

حالا تنها حالا خسته

با دلی از هم نشسته

بی صداتر از هميشه

با خودش تنها نشسته

با صدای غم گرفتش

شعر تنهايی می خونه

سوز غمگين صداش و

اونی که تنهاست می دونه

لالالالالالالا

***

نوشته شده در جمعه ٧ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

از تو اگه هستی من، رنج و عذابه

با تو اگه آرزوهام، نقش روی آبه

چوب خدا رو می خوری، که صدا نداره

کی می گه که چشمای خدا، اين روزا تو خوابه

نرو نرو نرو نرو،  به خدا می ميرم

نگو نگو نگو نگو، که من از تو سيرم

می گيره دامن تو، اين همه گريه های من

می بينه اين همه، آذار تو رو خدای من

نميشه نميشه نميشه،‌ بی تو بمونم

غم تو غم تو غم تو، بسته به جونم

کی می شه يار برات

همدم و غمخوار برات

شمع شب تار برات

جز من تنها

من برات يار می شم

همدم و غمخوار می شم

شمع شب تار می شم

در همه دنيا

***

نوشته شده در پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

  1. شب خوش ای شاهزاده ی زيبا، با نوای پرواز فرشتگان آسوده بيارام.
  2. هر آنچه زنده است می ميرد؛ گذار از طبيعت به ابديت.
  3. اگر بايد بميرم، با آن به مانند عروسی روبه رو خواهم شد و او را در آغوش خواهم گرفت.
  4. هرگز از شنيدن آنچه شرافتمندانه انجام داده ای شرم نداشته باش.
  5. اشتباه را محکوم کن؛ نه آنکه را اشتباه از او سرزده.
  6. حال، عبادت کن، فراموش کن و بخشنده باش.
  7. به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هيچکس بدی نکن.
  8. عده ای بزرگ زاده می شوند، عده ای بزرگی را به دست می آورند و عده ای بزرگی را بدون آن که بخواهند با خود دارند.
  9. سو استفاده از بزرگی هنگامی است که رحم و عطوفت را از قدرت جدا می کند.
  10. نادانی نفرين خداست و دانش همانند بالی که با آن به آسمان پرواز می کنيم.

* شکسپير*

نوشته شده در چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

از صبح همش سرفه کردم سرما خوردم شديد با اين حال بدم هم فرهاد دوست ايمان اومده بود که باهم آواز کار کنيم از کارم و صدام خيلی راضی بود با اينکه گرفته بود صدام ولی می گفت خوبه. ساعت ۶:۳۰ اومد ۸:۱۵ رفت . پسر خيالی خوبيه اميدوارم بتونم خوب بخونم. آهنگ قد و بالای تو رعنا رو بنازم... را يادم داد. انقدر سرفه کردم که نگو. از سر شبم که سرفه هام بدتر شده. دعا کنيد زودتر خوب بشم نفس کشيدن برام سخت شده مثل آسميها شدم نياز به اسپری دارم تا درست نفس بکشم. اينم از اين. يا حق

***

قد و بالای تو رعنا رو بنازم

نوگل با غ تمنا رو بنازم

تو که با عشوگری، از همه دل می بری

من و شيدا می کنی، چرا نمی رقصی؟

تو که با موی طلا قد و بالای بلا

فتنه بر پا می کنی، چرا نمی رقصی؟

ای سبک رقص بلا، تو نکن ناز و بيا

ای که در رقص طرب، شعبده بازی

ای گل عشق و صفا، من و از من بنما

تو که شادابتر از هر گل نازی

چو برقصی تو فريبا، ببری از دل من تاب و توانم

چو خرامی ز تمنا، فکنی برق هوس بر دل و جانم

زنگاهت چو گريزی، تو پری زاد مگر خواب و خيالی

چو شود گر به خرامی، تو که شيرينتر از اون ميوه به ساقی

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

امر.ز با ايمان و يکی از دوستاش که آوار و ارگ کار می کنه رفتيم بيرون. پسر جالبی بود خوشم اومد ازش صداش که حرف نداشت با هم قرار گذاشتيم که برای آواز با من کار کنه . به من گفتا صدات خيلی قشنگه. ازم يک تست هم گرفت که راضی به نظر می رسيد گقت صدات بازهو حالا جالب اينجا بود که من سرما خوردم و صدام گرقته ولی با اين حال اون می گفت خوبه اسمش فرهاد بود قبلا صداش و شنيده بودم. حالا انشالا منم قرار خواننده بشم از الان بگم امضا می خوايد من نمی دم بهتون. ولی قول می دم اولين کنسرتی که گذاشتم بهتون بيليط مجانی بدم. آخه می دون جز دوستام کسی حاضر نمی شه صدام و بشنوه. خلاصه قرار از فردا کار کنيم. برام دعا کنيد. دوستون دارم.

***

آقا نظرتون و راجع به آهنگ وبلاگم بنويسيد ممنون می شم

***

بازهم می خوام تشکر کنم از هرکسی که لطف می کنه و به وبلاگ من مياد و بيشتر لطف می کنه و نظر می زاره. و اينکه خواهش می کنم بی نام و نشان ننويسيد من را سردرگم می کنيد. و من بايد چشم انتظار بمونم. 

***

آقا انتخاب واحدم واسه من شده يه دردسر. و در ضمن اينکه از انتظار متنفرم ولی متاسفانه همش تو انتظار کشيدنم. اين ترم مجبورم هر روز کلاس بگيرم.الان دارم يک کتاب می خونم به اسم بر بال باد نوشته ی فريده مشيری. قشنگه بد نيست من خيلی کتاب می خونم. و يک کتابخانه  پر کتاب دارم و به همه امانت می دم اگر کتاب خواستيد البته بيشتر رمان و شعر در خدمتم.يا حق

نوشته شده در دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

می دونی! دوست دارم، ای که من فداتم

تو گل تو گلدونی و من خاک زير پاتم

ای که من عاشقتم، تشنه ی لباتم

دلم تنگ برات، هميشه چشم براتم

بيا بيا ای گل بيا دل به تو بستم

بيا که ز عطر و بوی تو من مست مست

بيا بيا ای يار بزار دست توی دستم

آخه شدی مرحم واسه زخم دل خستم

همه رنگ، رنگ و وارنگ گل توی دنيا ديدم

غنچه ای قشنگتر از لبای تو نديدم

تو عزيزی، مهربونی، تو از آسمونی

خون تو رگهای منی، ميميرم اگه نمونی

تو که يار و همزبونی، تو عذاب جونی

حيف که عاشق بميرم و تو قدرم و ندونی

بيا بيا ای گل بيا

شبا تا سحر به يادتم، عاشق و بی قرارتم

بيا که در انتظارتم، اميد فردای منی

مونس شبهای منی، بيا که تو دنيای منی

نوشته شده در دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

دلم می خواست الان ميمردم. ديگه خسته شدم برام دعا کنيد بميرم. يا حق

نوشته شده در دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

  • در فاصله ی بين سياه و سفيد، هميشه خاکستری وجود دارد.
  • دو چراغ روشن روی اقيانوس، به نشانه ی تنهايی و بی کسی اوست در گوشه و کنار در ايستادن نشانه ی غم و اندوه اوست.
  • خالصانه دوست بدار، تا همه چيز داشته باشی..

*يا حق*

در بر آن بيد مجنون

آن شب غمگين، پاييز

غصه ی غم، می سروديم

با نوايی، محنت انگيز

بردی  از من، آشنا تر

با غم عشق، آشناتر

هر چه بشتابی، نيابی

هرچه بشتابی، نيابی

من چنين افسون شدم

افسانه ی تو

من چنين ويرون شدم

ديوانه ی تو

رفته، ای برگشته مژگان

بردلم، اين عشق سوزان

تار و پودم را، بسوزان

بر دلم آتش، فروزان

"I love you"

نوشته شده در یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

از کفر من تا دين تو راهی به جز ترديد نيست

دل خوش به فانوسم مکن اينجا مگر خورشيد نيست

با حس ويرانی بيا تا بشکند ديوار من

چيزی نگفتن بهتر از تکرار طوطيوار من

با عشق هر سوی جهان چيزی برای ترس نيست

در انتهای موعظه ديگر مجال درس نيست

کافر اگر عاشق  شود بی برده مومن می شود...

چيزی شبيه معجزه با عشق ممکن می شود

نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

عشق واقعی يعنی اهميت دادن و قبول کردن خواسته ها و نيازهای آنهايی که سعی می کنيم دوستشان داشته باشيم. اين همان بخشيدن خويش است که فداکاری نيز هست. من زمانی می توانم شخصی را واقعا دوست داشته باشم که او، در تمامی مغز، فکر، قلب و زندگيم منعکس شده باشد و هنگامی می توانم خويشتن واقعی را بيابم که فراموشش کرده باشم و يا در درجه ی دوم اهميت قرار گرفته باشد. عشق واقعی بسيار گران است و بايد خريدار و طالب اين قيمت گزاف بود، زيرا که با زخمها و دردهای روحی که در درون ماست، رقابتهايی که به اشتباه برای درک و فهم خويش به آن تن در می دهيم، بخشيدن و فراموش کردن خويش که اولين لازمه ی دوست داشتن است برايمان مشکل می نمايد. به عبارت ديگر عشق يعنی آنکه جهت افکار و خواسته هايمان سوی ديگرانی باشد که سعی می کنيم دوستشان بداريم.

همچنين واگذار کردن خويش و فراموش کردن نيازهای خويشتن لازم به يادآوری مجدد نيست که اين واگذاری، قيمتی است گزاف که در راه عشق واقعی، بايد پرداخت.

اگر زندگی برای عشق واقعی، زندگی مشکل و سختی باشد در عوض زندگی سرد، بی پناه و بدون پاداشی نيست. در حقيقت اين تنها نوع زندگی حقيقی است، زيرا که گذران ايام با فهم و درک و با علاقه و بخشش خويش می تواند به بزرگی و زيبايی همه ی هستی باشد و خوشحالی و خوشبختی واقعی را به همراه بياورد...

دکتر جان پاول

نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط شازده خانم نظرات () |

Design By : nightSelect.com